title>. . . باوفاترین جفت های عالم کفش های ادمی اند . . . . . . باوفاترین جفت های عالم کفش های ادمی اند . . .


























. . . باوفاترین جفت های عالم کفش های ادمی اند . . .

اجتماعی و طنز



مشاهده شبکه های دنیا مشاهده شبکه های دنیا
بدون نیاز به هزینه‌های اضافی فقط با این نرم‌افزار  تمام شبکه ها را ببینید
تکنیکهای تست‌زنی در کنکور
آموزش ویدیوئی کشف گزینه صحیح
(مهندسی معکوس)
X
تبلیغات در بلاگ اسکای

با کراوات به دیدار خدا رفتم و شد 

 

 بر خلاف جهت اهل ریا رفتم و شد    

 

ریش خود را ز ادب صاف نمودم با تیغ  

 

همچنان آینه با صدق و صفا رفتم و شد 

  
با بوی ادکلنی گشت معطر بدنم 

 

 عطر بر خود زدم و غالبه سا رفتم و شد  

 
حمد را خواندم و آن مد"ولاالضالین"را 

 

 ننمودم ز ته حلق ادا رفتم و شد  

 
یکدم از قاسم و جبار نگفتم سخنی  

 

گفتم ای مایه هر مهر و وفا رفتم و شد  

 
همچو موسی نه عصا داشتم و نه نعلین 

 

 سرخوش و بی خبر و بی سرو پا رفتم و شد  
 
 
مدعی گفت چرا رفتی و چون رفتی و کی؟ 

 

 من دلباخته بی چون و چرا رفتم و شد   

 
تو تنت پیش خدا روز و شبان خم شد و راست  

 

من خدا گفتم و او گفت بیا رفتم و شد  

 
مسجد و دیر و خرابات به دادم نرسید 

 

 فارغ از کشمکش این دو سه تا رفتم و شد  

 
خانقاهم فلک آبی بی سقف و ستون 

 

 پیر من آنکه مرا داد ندا رفتم و شد 

  
گفتم ای دل به خدا هست خدا هادی تو  

 

تا بدینسان شدم از خلق رها رفتم و شد 

نوشته شده در جمعه 22 اردیبهشت ماه سال 1391ساعت 01:09 AM توسط بهار نظرات (4)

 

این روزا ...کم طاقت شدم ..خیلی زود خسته می شم...حرفای مردم  

 

 

راحت دلمو میشکونه..اشکام زود سرازیر می شه...حتی مثل بچه ها   

 

 

به بعضی ها احساس حسادت می کنم  . با اینکه چیزی کم ندارم   

 

 

ولی دیدن  شادی های مردم تنمو می لرزونه...به خودم می گم:  

 

 

یعنی من خوشبختم؟؟؟؟؟    

 

 

امشب به این فکر می کنم که چی باعث شده که اینقدر ضعیف  

 

 

بشم؟؟؟؟؟ارزوهام چی شدن؟؟؟؟   اون همه امید و ارزو....... 

 

 

نمی دونم... شاید واسه اینه که یه مدت طولانیه که از یکی دورم...یه  

 

 

مدت طولانیه که سراغی ازش نگرفتم و بی خیالش شدم...اره...   

 

 

ازش یادی نکردم و .....شاید الان هم اون دیگه بی خیال من شده ...

 

 

امشب از همین جا می خوام با اون حرف بزنم   

 

 

اصلا شما که  اونو می شناسید بهش بگید 

 

 

بگید بهاره گفت: 

 

 

 

 

 

                                          

 

 

 

                                     خدای خوبم منو تنها نذار 

 

 

 

 

نوشته شده در جمعه 19 اسفند ماه سال 1390ساعت 01:00 AM توسط بهار نظرات (9)

 

 

همه چیز اگر تیره می نماید 

 

باز روشن می نماید

 

تنها فراموش نکن که این حقیقتی است :

 

بارانی باید تا که رنگین کمانی براید.. 

 

و لیموهایی ترش تا که شربتی گوارا فراهم شود 

 

و گاه روزهایی در زحمت تا که از ما انسانهایی تواناتر بسازد 

 

خورشید دوباره خواهد درخشید...زود خواهی دید!

 ‌‌‌ید !

 

نوشته شده در چهارشنبه 17 اسفند ماه سال 1390ساعت 1:20 PM توسط بهار نظرات (1)

به سلامتی همه ی اونایی که ما رو همینجوری که هستیم 
 
دوس دارن وگرنه بهتر از ما رو که همه دوس دارن 
 
 
 به سلامتی دوست نازنینی که گفت: قبر منو خیلی بزرگ بسازین.... چون 
 
 یه دنیا ارزو با خودم به گور میبرم.....!  
 
به سلامتی پسر بچه های قدیم که پشت لبشونو با ذغال سیاه می کردن که  
 
شبیه باباهاشون شن.نه مث جوونای امروز که ابروهاشونو نازک می کنن  
 
که شبیه ماماناشون شن  
 
 
 به سلامتی رفیقی که تو رفاقت کم نذاشت ولی کم برداشت تا رفیقش کم  
  
نیاره 
  به سلامتی مهره های تخته نرد که تا وقتی رفیقشون تو حبس حریفه، به  
 
احترامش بازی نمی کنن 
 
به سلامتی..  
 
     
نوشته شده در پنجشنبه 6 بهمن ماه سال 1390ساعت 00:06 AM توسط بهار نظرات (12)

سلام به همه ی دوستان خوبم 

 

از بابت تاخیر طولانی مدتم ، منو ببخشید . نگرانم نباشید 

 

من خوبم ... روزهام داره تند و تند می گذره.. 

 

یه مدته که تصمیم گرفتم برای رسیدن به ارزوهام بیشتر تلاش کنم  

 

حسابی تو زندگیم غرق شدم...( این نوع غرق شدن لذت بخشه) 

 

البته اینو هم بگم که من ممکنه که کم پیدا بشم ولی هیچ وقت ناپدید نمی شم  

 

دوستون دارم.بهار.

 

 

نوشته شده در یکشنبه 2 بهمن ماه سال 1390ساعت 2:01 PM توسط بهار نظرات (3)


Design By : Pichak

Archives
Categories
Links
Specific

Others